تبليغاتX
رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

کاریکاتورهای مطبوعاتی

وقتي هر چيزي زبان در مي‌آورد

رضا باقري شرف

خيلي وقت‌هاست كه همه چيز دارد با شما صحبت مي‌كند و شما متوجه نمي‌شويد اما يك جاهايي‌ست كه خيلي خوب متوجه مي‌شويد و خوب هم درك مي‌كنيد؛ يكي از آن‌ها و آن جاها، مجلس عروسي است! اگر باور نداريد اين متن را بخوانيد:

مجلس عروسي با گرمي خاصي در حال پي‌گيري‌ست و پدر داماد با ژست‌ خاصي اصرار دارد كه همه مهمان‌ها تا مي‌توانند از خودشان پذيرايي كنند. ژست خاص مي‌گويد «آمار همه‌تان را دارم كه كي چي خورده! جرأت داريد زياده‌روي كنيد تا توي مجالس خودتان با بچه‌ها تلافي كنيم!»

داخل ديس ميوة هر ميز، يك آناناس كه هنوز ماركش روي‌ آن باقي است، خودنمايي مي‌كند. مارك روي آناناس دارد جيغ مي‌زند «اين آناناس‌ها كرايه‌اي‌ست... دست طمع‌تان را كوتاه كنيد!»

از سمت سالن بانوان صداي دست زدن بلند مي‌شود. این صدا مي‌خواهد بگويد: بالاخره عروس و داماد از آرايشگاه تشريف آوردند. هر چه‌قدر صداي دست زدن حضّار سالن بانوان بيش‌تر مي‌شود يعني «آرايشگرش كي بوده؟! آدرس‌شو داري به منم بدي؟!»

در این لحظه گوشي تلفن همراهم از جانب عيال بنده مورد اصابت يك عدد missed call... ببخشید تک‌زنگ قرار مي‌گيرد.

این تک مي‌خواهد بگويد: مي‌مردي منم مي‌بردي پيش يه همچين آرايشگري؟!

در همين اوضاع و احوال گوشي تلفن همراهم توسط يك missed call ديگر باز هم ببخشید... مورد هدف قرار مي‌گيرد.

كه يعني: بعد از مراسم نشونت مي‌دم دنيا دست كيه!

گوشي را خيلي محترمانه داخل جيبم مي‌گذارم. پدر عروس كنارم نشسته و خيلي ملتمسانه نگاهم مي‌كند.

يعني «حالا يك‌بار پدر داماد توي عمرش دست به خرج شده، شماها چرا دلتان مي‌سوزه؟! بخوريد بابا... نذاريد چيزي بمونه... ايني كه من مي‌شناسم ديگه از اين كارها نمي‌كنه‌ها!»

چند ميز آن طرف‌تر چند تن از مهمانان، دو لپي خودشان را با شيريني خفه مي‌كنند. شيريني‌هايي كه توي گلويشان مانده مي‌گويند: حق با پدر عروس است!

براي هواخوري تا بيرون تالار مي‌روم. ماشين عروس جلوي در تالار پارك شده و بسيار شكيل و با ظرافت مثال‌زدني تزئين شده است. تزئين ماشين عروس مي‌گويد: بهتر است عيالت اين يكي را دیگر نبيند كه...

***

آقا داماد بالاخره وارد تالار آقايان مي‌شوند و به ماچ و بوس با حضار مشغول مي‌شود. خب اين‌ها كه نمي‌دانند قرار است داستان‌شان توي مجله چاپ شود. بنا كرده‌اند به پايكوبي و استغفرالله حركت موزونِ ناموزون! (جاهلند... شما ناديده بگيريد!) از طرفي،‌ ما كه نمي‌توانيم دروغ بنويسيم.

آقاي آقاداماد حالا بين جمعيتي كه حركات موزون از خود بروز مي‌دهند، محاصره شده و ناچار است شاباش بدهد. دست داماد داخل جيب رفته و هزاري و پانصدي است كه روي هوا تاب مي‌خورد.

تاب خوردن هزار‌ي‌ها و پانصدي‌هاي بي‌زبان غرغركنان از قول داماد زير لب مي‌گويند «همين يك‌بار براي هفت پشتم كافي‌ست! غلط كنم اگر شلوارم دو تا شود!»

جمعيت بروز دهنده حركات موزون با گرفتن شاباش‌ها كوتاه مي‌آيند و مي‌روند سراغ ادامة حملات به ميوه و شيريني‌جات!

آقاي داماد مي‌نشيند بين صندلي پدر داماد و پدر عروس. ماچ و بوس‌هاي معمول مبادله مي‌شود و داماد نگاهي زير زيركي به پدر عروس مي‌اندازد.

نگاه زير زيركي كه چيزي نمي‌گويد اما ته دلش منظوري دارد. منظور ته دل (!) مي‌گويد «خودمونيما... حالا كه كار از كار گذشت! اما مهريه رو خيلي بالا گرفتين.»

نوبت عكس گرفتن ميهمان‌ها با آقاي داماد فرا مي‌رسد. كنار داماد مي‌نشينيم و عكاس عكس‌مان را مي‌گيرد. من كه داماد را نگاه نكردم، اما اگر نگاه مي‌كردم حتماً با نگاهم می‌گفتم «يكي ديگه هم گرفتار شد!»

اما جوان‌هايي كه فعلاً ناكام مانده‌اند موقع عكس گرفتن، خيلي مظلومانه و با حسرت به لنز دوربين خيره مي‌مانند. اين حال مظلومانه يعني «خوش به حال داماد، شيرين كام شد!»

ته سالن پيرپسري 40 ساله نشسته و نمي‌آيد با داماد عكس بگيرد.

نيامدن پيرپسر يعني «مگه من چيم از اين شفنگ كمتر بود؟» كه اين معني، خودش به وضوح مي‌گويد و [لو] مي‌دهد كه پيرپسر 40 ساله يك جورهايي رقيب آقاي داماد بوده!

شام كه آماده مي‌شود، مرغ‌هاي برياني كه درسته وسط ميزها گذاشته شده يك پيغام لذيذي در بردارند. پيغام ظريف مي‌گويد «پدر داماد آرزو داشته گوسفند بريان روي ميز شام عروسي بگذارد، اما به مرغش بسنده كرده!»

دوباره گوشي تلفن همراهم مزين به missed call عيالم مي‌شود.

هرچه مي‌كنم متوجه معني missed call اخير نمي‌شوم. حس ششم به من مي‌گويد «ميز شام را كندوكاو كن، شايد چيزي دستگيرت شد.»

ژله! خودش است... معني missed call اين است «خيلي بي‌كلاسي! به عقلت نرسيد سر شام عروسي‌مون ژله بذاري جهت دسر؟!»

بلافاصله سه چهار missed call حواله گوشي عيال مي‌كنم.

سه چهار تا missed call مي‌خواهد بگويد «اولاً كه داري اون روي منو بالا مياري! دوماً، بي‌انصافي نكن!

ژله نگذاشتيم سر ميز شام، عوضش شام عروسي ما جوجه بود... هر چي باشه بهتر از مرغ بود كه!

سوماً خودم مي‌دونم اگه اون روم بالا بياد كار خاصي نمي‌تونم بكنم»

***

بالاخره مجلس تمام مي‌شود و ميهمان‌ها، هر كدام با دو سه كيلو اضافه وزن (!) راهي منازل‌شان مي‌شوند. كيلوهاي اضافه خيلي حرف براي گفتن دارند، اما اعتقاد دارند كه «رنگ رخسار، خبر مي‌دهد از سرّ ضمير كه بايد گفت سرّ درون!»

صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم ساعت نه‌ونيم است! اين يعني خواب ماندم.

لباس‌هايم را هول هولكي عوض مي‌كنم. خبري از صبحانه توي آشپزخانه نيست... سماور خاموش است و قفل در ورودي خانه هم باز است.

اين‌ها همه دارند به من مي‌گويند «عيال به علت برملا شدن سهل‌انگاري بنده در برگزاري يك عروسي كمرشكن چمدان‌هايش را به مقصد [خونة مامانش اينا!] بسته و صبح زود خودش را از شر وجودم خلاص كرده است.»

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:54 توسط رضا باقری شرف| |

وقتي هر چيزي زبان در مي‌آورد

رضا باقري شرف

خيلي وقت‌هاست كه همه چيز دارد با شما صحبت مي‌كند و شما متوجه نمي‌شويد اما يك جاهايي‌ست كه خيلي خوب متوجه مي‌شويد و خوب هم درك مي‌كنيد؛ يكي از آن‌ها و آن جاها، مجلس عروسي است! اگر باور نداريد اين متن را بخوانيد:

مجلس عروسي با گرمي خاصي در حال پي‌گيري‌ست و پدر داماد با ژست‌ خاصي اصرار دارد كه همه مهمان‌ها تا مي‌توانند از خودشان پذيرايي كنند. ژست خاص مي‌گويد «آمار همه‌تان را دارم كه كي چي خورده! جرأت داريد زياده‌روي كنيد تا توي مجالس خودتان با بچه‌ها تلافي كنيم!»

داخل ديس ميوة هر ميز، يك آناناس كه هنوز ماركش روي‌ آن باقي است، خودنمايي مي‌كند. مارك روي آناناس دارد جيغ مي‌زند «اين آناناس‌ها كرايه‌اي‌ست... دست طمع‌تان را كوتاه كنيد!»

از سمت سالن بانوان صداي دست زدن بلند مي‌شود. این صدا مي‌خواهد بگويد: بالاخره عروس و داماد از آرايشگاه تشريف آوردند. هر چه‌قدر صداي دست زدن حضّار سالن بانوان بيش‌تر مي‌شود يعني «آرايشگرش كي بوده؟! آدرس‌شو داري به منم بدي؟!»

در این لحظه گوشي تلفن همراهم از جانب عيال بنده مورد اصابت يك عدد missed call... ببخشید تک‌زنگ قرار مي‌گيرد.

این تک مي‌خواهد بگويد: مي‌مردي منم مي‌بردي پيش يه همچين آرايشگري؟!

در همين اوضاع و احوال گوشي تلفن همراهم توسط يك missed call ديگر باز هم ببخشید... مورد هدف قرار مي‌گيرد.

كه يعني: بعد از مراسم نشونت مي‌دم دنيا دست كيه!

گوشي را خيلي محترمانه داخل جيبم مي‌گذارم. پدر عروس كنارم نشسته و خيلي ملتمسانه نگاهم مي‌كند.

يعني «حالا يك‌بار پدر داماد توي عمرش دست به خرج شده، شماها چرا دلتان مي‌سوزه؟! بخوريد بابا... نذاريد چيزي بمونه... ايني كه من مي‌شناسم ديگه از اين كارها نمي‌كنه‌ها!»

چند ميز آن طرف‌تر چند تن از مهمانان، دو لپي خودشان را با شيريني خفه مي‌كنند. شيريني‌هايي كه توي گلويشان مانده مي‌گويند: حق با پدر عروس است!

براي هواخوري تا بيرون تالار مي‌روم. ماشين عروس جلوي در تالار پارك شده و بسيار شكيل و با ظرافت مثال‌زدني تزئين شده است. تزئين ماشين عروس مي‌گويد: بهتر است عيالت اين يكي را دیگر نبيند كه...

***

آقا داماد بالاخره وارد تالار آقايان مي‌شوند و به ماچ و بوس با حضار مشغول مي‌شود. خب اين‌ها كه نمي‌دانند قرار است داستان‌شان توي مجله چاپ شود. بنا كرده‌اند به پايكوبي و استغفرالله حركت موزونِ ناموزون! (جاهلند... شما ناديده بگيريد!) از طرفي،‌ ما كه نمي‌توانيم دروغ بنويسيم.

آقاي آقاداماد حالا بين جمعيتي كه حركات موزون از خود بروز مي‌دهند، محاصره شده و ناچار است شاباش بدهد. دست داماد داخل جيب رفته و هزاري و پانصدي است كه روي هوا تاب مي‌خورد.

تاب خوردن هزار‌ي‌ها و پانصدي‌هاي بي‌زبان غرغركنان از قول داماد زير لب مي‌گويند «همين يك‌بار براي هفت پشتم كافي‌ست! غلط كنم اگر شلوارم دو تا شود!»

جمعيت بروز دهنده حركات موزون با گرفتن شاباش‌ها كوتاه مي‌آيند و مي‌روند سراغ ادامة حملات به ميوه و شيريني‌جات!

آقاي داماد مي‌نشيند بين صندلي پدر داماد و پدر عروس. ماچ و بوس‌هاي معمول مبادله مي‌شود و داماد نگاهي زير زيركي به پدر عروس مي‌اندازد.

نگاه زير زيركي كه چيزي نمي‌گويد اما ته دلش منظوري دارد. منظور ته دل (!) مي‌گويد «خودمونيما... حالا كه كار از كار گذشت! اما مهريه رو خيلي بالا گرفتين.»

نوبت عكس گرفتن ميهمان‌ها با آقاي داماد فرا مي‌رسد. كنار داماد مي‌نشينيم و عكاس عكس‌مان را مي‌گيرد. من كه داماد را نگاه نكردم، اما اگر نگاه مي‌كردم حتماً با نگاهم می‌گفتم «يكي ديگه هم گرفتار شد!»

اما جوان‌هايي كه فعلاً ناكام مانده‌اند موقع عكس گرفتن، خيلي مظلومانه و با حسرت به لنز دوربين خيره مي‌مانند. اين حال مظلومانه يعني «خوش به حال داماد، شيرين كام شد!»

ته سالن پيرپسري 40 ساله نشسته و نمي‌آيد با داماد عكس بگيرد.

نيامدن پيرپسر يعني «مگه من چيم از اين شفنگ كمتر بود؟» كه اين معني، خودش به وضوح مي‌گويد و [لو] مي‌دهد كه پيرپسر 40 ساله يك جورهايي رقيب آقاي داماد بوده!

شام كه آماده مي‌شود، مرغ‌هاي برياني كه درسته وسط ميزها گذاشته شده يك پيغام لذيذي در بردارند. پيغام ظريف مي‌گويد «پدر داماد آرزو داشته گوسفند بريان روي ميز شام عروسي بگذارد، اما به مرغش بسنده كرده!»

دوباره گوشي تلفن همراهم مزين به missed call عيالم مي‌شود.

هرچه مي‌كنم متوجه معني missed call اخير نمي‌شوم. حس ششم به من مي‌گويد «ميز شام را كندوكاو كن، شايد چيزي دستگيرت شد.»

ژله! خودش است... معني missed call اين است «خيلي بي‌كلاسي! به عقلت نرسيد سر شام عروسي‌مون ژله بذاري جهت دسر؟!»

بلافاصله سه چهار missed call حواله گوشي عيال مي‌كنم.

سه چهار تا missed call مي‌خواهد بگويد «اولاً كه داري اون روي منو بالا مياري! دوماً، بي‌انصافي نكن!

ژله نگذاشتيم سر ميز شام، عوضش شام عروسي ما جوجه بود... هر چي باشه بهتر از مرغ بود كه!

سوماً خودم مي‌دونم اگه اون روم بالا بياد كار خاصي نمي‌تونم بكنم»

***

بالاخره مجلس تمام مي‌شود و ميهمان‌ها، هر كدام با دو سه كيلو اضافه وزن (!) راهي منازل‌شان مي‌شوند. كيلوهاي اضافه خيلي حرف براي گفتن دارند، اما اعتقاد دارند كه «رنگ رخسار، خبر مي‌دهد از سرّ ضمير كه بايد گفت سرّ درون!»

صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم ساعت نه‌ونيم است! اين يعني خواب ماندم.

لباس‌هايم را هول هولكي عوض مي‌كنم. خبري از صبحانه توي آشپزخانه نيست... سماور خاموش است و قفل در ورودي خانه هم باز است.

اين‌ها همه دارند به من مي‌گويند «عيال به علت برملا شدن سهل‌انگاري بنده در برگزاري يك عروسي كمرشكن چمدان‌هايش را به مقصد [خونة مامانش اينا!] بسته و صبح زود خودش را از شر وجودم خلاص كرده است.»

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:54 توسط رضا باقری شرف| |
 

این تصویرسازی هایی هست که برای کتاب روانشناسی کودک کار کردم

دیگه درگیری اجازه کار به صورت سابق رو نمیده

مجبورم دیر به دیر آپ کنم

دیر به دیر کاریکاتور بکشم

دیر به دیر  بیام و فحش هایی که سزاوار شخص کامنت گذار هست رو پاک کنم

(البته بلانسبت مخاطبین محترم وبلاگ حقیر بنده)

دیر به دیر کار برای روزنامه ها بفرستم

دیر به دیر از طرف روزنامه حساب مالیم حال بیاد!!!

دیر به دیر به باجه اقساط بانک سر بزنم

دیر به دیر به طلبکار هام سر بزنم

دیر به دیر سراغی از رفقا بگیرم

.

.

.

.

.

.

این زندگی ما چه جوریه که هر چی درگیر تر میشیم به جای اینکه

 از دغدغه هامون کاسته بشه ، دغدغه ها رو چند برابر می کنه؟!؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:57 توسط رضا باقری شرف| |

 





Powered by WebGozar

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی