کاریکاتورهای مطبوعاتی
من که به شخصه دقیقا چنین احساسی دارم

لینک این کار در خبرگزاری فارس
به مناسبت روز مادر
لینک این کار در خبرگزاری فارس

حواس مون باشه وقتی پدر و مادرمون مسن تر شدند، از ما انتظاراتی دارند!
انتظار دارند، همون دستانی که روزی محتاج کمک و دستگیری شون بودند؛ الان به کمک شون برن
یادمون باشه ....
يك كار قديمي كه براي بچه هاي سايبري بود
درسته چند روزي از دور دوم انتخات گذشته؛ اما اين كار رو وقت نشده بود بذارم روي وب
كار جديدم براي برو بچه هاي گل سپاه سايبري
تا حالا مجسمه آزادي امريكا رو از اين زاويه ديده بوديد؟

كار جديدم براي نمك نيوز

اين كار رو پيش از اينكه به تبلت مجهز بشم؛ كشيدم
لينك اين كار در خبرگزاري فارس

اين كار؛ از كارهاي پارساليه كه با قلم راپيد كار شده بود و هنوز تبلت در كار نبود

روزهاي لعنتي بهاري!!!
سال 69 را خوب به خاطر دارم
يعني اينجور كه خاطرات سال 69 را صاف و بدون خش جلوي چشمم مي بينم؛
تلويزيون Led سه بعدي هم عرضه ندارد براي بينندگانش نمايش بدهد!
بهار سال 69 بود ...
درخت ها مثل تمام درخت هاي ديگر دنيا كه در فصل بهار شكوفه مي دهند؛ به كار شكوفيدن مشغول بودند!
از بخت بد عمه بزرگ مان؛ پاتوق مان باغچه بزرگ خانه شان بود!
مي ريختيم توي باغچه عمه بزرگه و عين اين بچه هاي شكوفه نديده؛ شلنگ تخته مي انداخيتم و توي باغچه
اين طرف و آن طرف مي دويديم ...
حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم واقعا الكي خوش بوديم! اين همه دويديم؛ بي آنكه خودمان بدانيم براي چي؟!
اما چيزي كه خاطرات بهاري سال 69 را جذاب مي كند؛ اصلا و ابدا شكوفه هاي بهاري باغچه عمه بزرگه نبود!
حتي دويدن هاي بيخود و بي جهت توي باغچه عمه هم در جذاب كردن اين خاطره، كاره اي نيستند!
«الف» دختر عمه بزرگه؛ معمولا اولين قرباني بهاري جمع ما بود!
عمه كه از اينهمه سر و صدا و جيغ و داد و ... كلافه بود؛ «الف» را مي گرفت و مي انداخت توي قفس مرغ ها!!! و با طنابي كه به سيستم قرقره و بلبرينگ مجهز بود، ميكشيد و مي برد تا بالاي شاخه ها!
اين تنبيه «الف» بود كه كمتر آتش بسوزاند و به بقيه بچه ها كه از خودش كوچكتر بودند؛ خط ندهد!
حالا ما را مي گوئيد؟!
جاي اينكه از اسارت سر دسته مان ناراحت باشيم؛ كلي هم چيز كيف مي شديم و از ديدن منظره
« الف» دربند در كنار شكوفه هاي گيلاس و سيب و زردآلو و ... حضّ كافي و وافي را مي برديم!
دختر عمه بيچاره هم آن بالا گريه مي كرد و به ما التماس؛ كه يك جوري نجاتش بدهيم!
****
سال؛ سال 1391 است.
ارديبهشت 91 است و از آن سال ها 23 سال مي گذرد
هنوز همان قفس مرغي مخصوص زنداني كردن«الف»؛ گوشه باغچه عمه خاك مي خورد!
قيافه رنگ و رو رفته قفس دارد با من حرف مي زند!
دلش تنگ شده براي بهار 69
براي زنداني كوچكش كه اين روزها ديگر توي آن قفس جا نمي شود!
دلش تنگ شده براي بچه هايي كه از ديدن سر دسته شان در قفس، چيز كيف مي شدند!
قفس مرغي قصه ما دارد گريه مي كند و به بچه هاي 23 سال پيش التماس مي كند كه نجاتش بدهيم!
اما ما بچه هاي 23 سال پيش، هنوز هم داريم مي دويم!
بي آنكه بدانيم براي چي؟!
شهادت مظلومانه بانوی عصمت و طهارت،
فاطمه زهرا علیها سلام تسلیت باد
زیر این ضربه ها له نشید؟!

لینک این کار در خبرگزاری فارس
اين هم كاري كه هفته پيش تقديم نمك نيوز كردم
قبل از بارندگي

بعد از بارندگي

کار جدیدم برای برو بچه های سپاه سایبری

با تشکر از دوست خوبم آقای سید حسین ذاکرزاده برای دیالوگ این کار