تبليغاتX
رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

کاریکاتورهای مطبوعاتی

 

کار جدید برای استقلال جوان

.

.

.

 

.

دوست عزیزی که هر از گاهی میای

 

 و هرچی لایق

خودتو خانوادته بار من می کنی ...

 

جرات داشته باش

 

مثل آدم بیا حرفتو بزن

 

من که میدونم کی هستی

آنچه شایسته شماست به بنده ارتباط ندهید

 

واقعا برات متاسفم که ضعف هاتو

 

با تهمت زدن به دیگران می پوشونی

 

زیادی هم جوش نزن ... لاستیکت سوراخ میشه!!!

 

بالاخره مای بیبی یه مقدار گرونه!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:46 توسط رضا باقری شرف| |

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:6 توسط رضا باقری شرف| |
 

کار جدید برای استقلال جوان

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:30 توسط رضا باقری شرف| |
 

کار جدید برای استقلال جوان

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:50 توسط رضا باقری شرف| |

سلام

این یکی از مطالب طنزیه که برای دیدار می نویسم

این کار جزء یه مجموعه چند قسمتیه که تا خود انتخابات ادامه خواهد داشت

شماره یک شو دم دست نداشتم

شماره ۲ این مجموعه که دم دست بود الان در مقابل شماست

خوشحال می شم نظرتونو بدونم

البته اگه رمق داشتین این متن طولانیو بخونین 

گفتم یه بار هم سنت شکنی کنم و بجز کاریکاتور دست نوشته هامم بذارم براتون

آخه شغل من هر دوی اینهاست

الان دو ساعته پشت سر هم پشت سیستم و توی نت دارم 

 

 غوطه ور می شم اما هنوز هم یک کامنت !!!

سلام ... چه وب باهالی ... به من هم سر بزن

 

همون بهتر که آدم بره سراغ کاریکاتور ...

 

 هر قدر هم مبتدیانه...

 

در این کشور همه به نوشتن و نوشتار ارادت خاصی دارند

 

در حد گاو مش حسن !!!

 

من خوبم ... همه چی خوبه ... زندگی افتضاحه !

می تونی راحت بالا بیاری و به راهت ادامه بدی

دیدی کاری نداشت

لبخند لطفا ... لبخند

البته اینا رو توو دیدار ننوشتما !!!

این پایینی ها رو توو دیدار نوشتم

ببخشید؛ شما نامزد می‌شین‌(2)؟!

رادیکال‌باشی

* شنبه این یکی هفته

داشتیم بساط ثبت‌نام این هفته‌مان را می‌چیدیم و تابلوی «ببخشید! شما نامزد می‌شین؟!» را کنار چادر ثبت‌نام نصب می‌کردیم که سروکله اولین نامزد این هفته پیدا شد.

با اخم تحویلشان گرفتیم که از این به بعد یادشان بماند زودتر از شروع ساعت کاری مراجعه نفرمایند. یکی دو ساعتی که حسابی اخم مالی‌شان کردیم، رأس ساعت 10 یکی از این سرفه‌های معنی‌دار کردیم، یعنی «نفر اول بفرمایند توو!»

اما اولین نامزد این هفته هنوز داخل نیامده زهله‌مان را آب کرد!

یکی از این کارت‌های شناسایی را از جیبش درآورد که ما دو دستی زدیم توی سرمان.

«ناظرِ نظارت بر منظر ثبت‌نام نامزدین» دیگرچه صیغه‌ای بود؟! بیچاره شدیم رفت!

تا غروب تمام مراجعان را پشت در چادر ثبت‌نام کاشتیم تا ایشان را از خر شیطان پیاده کنیم. دست آخر هم به قول شماره قبل مجله «یک کاریش کردیم!»

* یکشنبه این یکی هفته

صفر ماست‌بند را که یادتان هست؟ صفر ماست‌بند زودتر از ما به محل ثبت‌نام آمده بود و با دیدن ما بغضش ترکید!

بعد از این‌که تمام سهمیه کیک و ساندیس امروز ما صرف سر حال آوردن ایشان شد زبان باز کرد.

همین طور که انگشتش را روی هوا تکان می‌داد و می‌چرخاند با قاطعیت می‌گفت: گفته باشم... عمراً اگر به نفع کسی کنار بکشم! کلی هم اصرار داشت چند تا فرم ثبت‌نام اضافه محض محکم کاری پر کند! تمام وقت امروزمان صرف آرام کردن ایشان شد.

آخر شب هم که در منزل مهیای خواب می‌شدیم از این پیامک‌ها برایمان دادند به انضمام کلی شکلک اخم و ناراحتی و گریه! که: گفته باشم؛ شعار انتخاباتی‌ام را هم عوض نمی‌کنم‌ها...

* دوشنبه این یکی هفته

امشب خوابی دیدیم که پس از تعبیر آن با خودمان گفتیم خدا به خیر بگذراند.

خواب دیدیم رستم و سهراب و اسفندیار با لشگریانشان قشون‌کشی کرده، آمده‌اند ثبت‌نام نامزد انتخاباتی!

دو صف طویل هم تشکیل شده بود، از محل ثبت‌نام تا خود کاخ سعدآباد!

یک طرف صف رستم و سهراب و لشگریانشان، طرف دیگر اسفندیار و لشگریانش.

در بین لشگریان رستم و سهراب که روی هم رفته یک صف را تشکیل داده بودند، پلاکاردهایی دیده می‌شد با این مضمون:

«چو رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی کسی تاجَور»

از ظاهر امر چنین برمی‌آمد که رستم و سهراب به اتفاق یکدیگر دار و دسته متحدی تشکیل داده و قصد رقابت با دار و دسته اسفندیار را دارند (چشم بسته غیب گفتیم!)

خوب که از تمام چهره‌های مذکور در خوابمان امضا و عکس یادگاری تهیه کردیم فرم‌های ثبت‌نام را بین‌شان پخش نمودیم درست یادمان نیست چقدر طول کشید به این‌همه آدم فرم ثبت‌نام تحویل دادیم، اما به هر حال تحویل دادیم. بحث شعار انتخاباتی که پیش آمد لشگریان رستم و سهراب برافروخته شدند و فریاد کشیدند «مگر کوری این پلاکاردهای گنده گنده را نمی‌بینی دستمان گرفتیم؟»

این را که گفتند لشگریان اسفندیار که از شعار انتخاباتی رقیب معلوم بود خیلی وقت است لج‌شان گرفته از کوره در رفتند و گرد و غباری به هوا خواست (نه از آن گردوغبار‌های معروف دورآبادی‌ها) و از محل ثبت‌نام تا همان کاخ سعدآباد را در خود فرو برد.

لشگریان رستم و سهراب و اسفندیار بر سر شعار انتخاباتی به جان هم افتادند و زد و خورد کردند و بلوا به‌پا کردند و دست آخر همه‌شان به حالت قهر رفتند پی کارشان. قائله که خوابید ما از خواب بیدار شدیم.

* سه‌شنبه این یکی هفته

داخل چادر ثبت‌نام ... دروغ چرا؟! خدمت خاصی نمی‌کردیم. ناهار ستاد انتخاباتی را می‌خوردیم که دیدیم یک جمعیتی از آن دور دست‌ها به سمت ما می‌آیند. اولش دلمان هرّی ریخت، فکر کردیم خواب دیشب‌مان تعبیر شده و لشگریان رستم و سهراب و اسفندیارند که می‌آیند نامزدشدگی خود را اعلام کنند. اما کمی که نزدیک‌تر شدند خیالمان راحت شد. از «حسنکِ» معروف داستان «حسنک کجایی» گرفته تا کوکب خانم و خانواده آقای هاشمی و خانواده دکتر ارنست و چاق و لاغر آمده بودند ثبت‌نام شوند.

[ذکر نکته مهم توسط نگارنده: خانواده آقای هاشمی؛ نه از اون لحاظ! همان خانواده آقای هاشمی که توی کتاب تعلیمات اجتماعی سال سوم دبستان‌ سال‌های خیلی خیلی دور، ایران را می‌گشتند! پایان ذکر نکته مهم توسط نگارنده] تا آمدیم خانواده دکتر ارنست را به بهانه عدم تابعیت ایرانی رد صلاحیت کنیم کوکب خانم روشنگری فرموده و گفتند خانواده دکتر ارنست قصد نامزدشدگی ندارند... ایشان مهمان بنده هستند و آمده‌اند ببینند دست‌پخت کوکب خانم همان‌طوری است که در کتاب دوم دبستان همان قدیم‌ترها نوشته شده بود، یا خیر؟!

شعار‌هایی هم مطرح شد از این قبیل:

«حسنی به مکتب نمی‌رفت، الا به امید شیر یارانه‌ای مدارس»... «آشپز که دو تا بشه چی چی می‌شه؟!»

کلی هم به چاق و لاغر اسرار کردیم که «شما هم یک شعار انتخاباتی مطرح کنید، قال قضیه کنده بشه بره پی کارش»، که بالاخره با وساطت سایرین راضی شدند نگاهی به قِرقی (ژیان فکستنی‌شان) کرده و این طور شعار انتخاباتی خودشان را مطرح نمودند:

«خودروی ملی، افتخار ملی»... هر چه ما خودمان را بالا و پایین کردیم که حالی‌شان کنیم ژیان‌شان خودروی ملی نیست، افاقه نکرد. آخر سر هم ما ماندیم و فرم‌های انتخاباتی پر شده و یک عالمه قرص مسکن سردرد!

* چهارشنبه این یکی هفته

دیدیم امروز کسی این طرف‌ها نمی‌آید، یک فرم برداشتیم و از طرف خودمان به جای قُلیدون فرم ثبت‌نام را پر کردیم که خیلی وقت بود شایعه آمدن و نیامدنش بر سر زبان‌ها افتاده. عصر نشده کلی پیغام پسغام از طرف قلیدون برایمان آمد که «هیچم من نیومدم نامزدون. اصلنش هم نمی‌خوام بیام»

کلی هم‌«اَخ» و «پیف» کردند که حالشان از قدرت بهم می‌خورد، اما اگر پای خدمتگزاری وسط بیاید، شاید آن وقت یک فکرهایی بکنند... اشاره کوچکی هم داشتند که برای احتیاط یک فرم ثبت‌نام به جای ایشان پر کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:9 توسط رضا باقری شرف| |
 

این یه کار قدیمیه

و چون آماده کردن کمیک استریپ اوقات فراغت کمی طول کشید

 

 گفتم این کارو که پارسال کشیدمش کمی توو رنگ آمیزیش

 

 تجدید نظر کنم و از اول بذارم براتون

 

شاید کسانی باشن که اینو پارسال ندیدن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:2 توسط رضا باقری شرف| |

این هم کار جدید استقلال جوان

می دونم از بس کار ورزشی گذاشتم همه تون دلتون می خواد

 خفه ام کنید

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:36 توسط رضا باقری شرف| |

 

این کار هم برای استقلال جوانه

از دوستانی که از تعدد کارهای ورزشی خسته شدن عذر می خوام

به زودی با یه کمیک در مورد اوقات فراغت بر می گردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:1 توسط رضا باقری شرف| |
 

این کار جدید روزنامه استقلال جوان

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:17 توسط رضا باقری شرف| |
 

اینم کار جدیدم برای استقلال جوان

اینم لینکش

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:21 توسط رضا باقری شرف| |

 





Powered by WebGozar

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی