تبليغاتX
رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

رادیکال باشی ( رضا باقری شرف )

کاریکاتورهای مطبوعاتی

 

تووی اتوبوس واحد نشستم....واسا فکر کنم!!! نه .... جا نبود ... واسادم

گوشیم زنگ می خوره

عجب ملودی ضایعی...آخرین باری که زنگ گوشیو تنظیم می کردم زیادی شنگول بودم، در نتیجه خیلی آهنگ شادی ریختم روش و این از من بعیده!
- الو ؟! ... سلام آقای باقری شرف ...

- سلام خانوم (...) ...خوبید؟
خانوم (...) تند و تند حرف می زنه که واسه خط تلفن روزنامه هزینه نتراشه...کاش همه از این وجدان ها داشتن

- آقای باقری ... لطف کنید یه کپی از سندتونو!( شناسنامه!) + کپی کارت ملی و کارت پایان خدمت تونو برامون بیارید... برای تصفیه حساب ماه گذشته لازمه

به به ... بوی خوش پول میاد !!!

بوی چرک کف دست

بوی خوشبختی!
بوی هوشنگ!( من به پول میگم هوشنگ !)

گوشیو قطع می کنم

یه نفر از لای جمعیت موّاج داخل اتوبوس منو صدا می زنه

- سلام رضا جووون

ای داد ... کی بود؟؟؟

کیو باید حساب کنم؟

آقای (...) به اتفاق خانواده داخل اتوبوس هستن! و البته منزل و بچه هاشون توو قسمت لژ( قسمت خانوما)

جمعا ۵۰۰ تومن پیاده شدم

نرسیده به دفتر مجله گوشیم دوباره تووی جیبم شروع به آبروریزی می کنه و زنگ می خوره

- بله؟...

- زهر مار  !!!!

چه سلامی چه علیکی؟! پول مارو کی  میدی؟

اوه اوه ....

۱۵۰ تومن

چشم چشم

بخدا همین روزا جورش می کنم

تووی دفتر روزنامه یکی از همکارا جواب سلاممو نمیده! یعنی : مرد ناحسابی ۱۰۰ تومن من چی؟؟؟

منم تووی دلم می گم : بخدا همین روزا جورش می کنم

سردبیر با گوشه چشم نگام می کنه ...یعنی .... نه خیرم! ایشون ازم طلبکار نیستیعنی که : پس مطالب صفحه ات چی شد؟؟؟

متن شو اماده نکردم هنوز

تصویر سازی هاشم که عمرا

اما طرح روی جلدو چرا

شب توی خونه حقوق این ماه روزنامه ... رو حساب می کنم

نصف بدهی هام پاس میشه

گوشیم زنگ می خوره

 - الو .... رضا گوشیم سوخت ولی خوب شد که سوخت ...می گم این یو۹۰۰ که می گن چیز بدی نیستا

می خری برام؟

لبخند می زنم و سرم رو به اتفاق بدبختی هام میذارم روی بالشم که سرتاسرش با آب دهنم که معطر شده!

توو فکر یه کاریکاتور جدیدم

راستی ... چند تا کاریکاتور جدید باید بکشم تا بشه ۳۰۰ تومن؟

نتیجه اخلاقی :

۱- یو ۹۰۰ خیلی چیز بد یُمنی هستش !

۲- عمرا اگه یو ۹۰۰ بخرم

۳- عمرا اگه جرات کنم بدهی هامو عقب بندازم

۴- وضع بیکاری در کشور ما اصلا هم بحرانی نیست و من نباید جزء رو به کل تعمیم بدم!

۵- تورم در کشور ما و در زمان رستم و سهراب قلع و قمع شده

۶- یادم رفت بگم ... از بانک زنگ زدن و گفتن یا با زبون خوش میاری قسط هاتو می دی یا اینکه آره دیگه

۷- زندگی شهد گل است ... زنبور زمان می مکدش ... اما این چیزا نون و آب نمیشه

۸- خدایا شکرت

۹- ....

۱۰- ....

۱۱- ....

۱۲- ....

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:23 توسط رضا باقری شرف| |

 

کار جدیدم برای استقلال جوان

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:46 توسط رضا باقری شرف| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:25 توسط رضا باقری شرف| |

 

کار جدیدم برای استقلال جوان

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:23 توسط رضا باقری شرف| |
 

پست جدیدم در مورد دوست خوبمه

هم خدمتیم

ابوالفضل راستگو

.

.

بیوگرافی :

متعصب ترین طرفدار استقلال در دنیا... توو پادگان بهش می گفتیم هژیر فیلمی !!! هرچی فیلم توو دنیا باشه این راستگوی ما دیده

هزینه های سنگینی برای خریداری مجلات فیلم و امثالهم اختصاص میده و بقای این مجلات به بقای ابوالفضل ما بستگی داره

علایق :

فوتبال ... ورزشگاه آزادی !!! کامپیوتر خونه شون !!! خواب ... شلوار خانواده ... خیابون صفائیه قم !

پیتزا مگ مگ قم ... و از همه مهم تر .... جدید ترین سی دی های موجود در بازار

تخصص :

ایشون تا یه هفته می تونه بدون تنفس و خوردن ، در مورد هر فیلمی که بخواین براتون حرف بزنه ... پاش بیفته دوس داره بیشتر هم صحبت کنه ، اما دیگه نفسش اجازه نمیده

علامت مشخصه :

همیشه ریشش آنکارده

همین مدلی که می بینین

افتخارات:

تووی رستورانی که قلعه نوعی شام خورده،ایشونم جوجه خورده

تاحالا همه بازیای استقلالو دیده

و خیلی کارای دیگه

خاطره:

یه بار یکی از بچه ها نصف شب یه فیلم ترسانوکو واسه این ابوالفضل ما تعریف کرده بود که از قضا،این ابوالفضل خان ما فیلمو ندیده بود

این رفیقی هم که فیلمو تعریف می کرد خیلی بچه فیلمیه(مسعود رضایی) ... خلاصه انقدر فیلمو با حس تعریف کرده بود که ابوالفضل کلی زهله اش ترکیده بود

وقتی رفتم پیش شون، می گفت : رضا ... باورت نمیشه!!! وقتی مسعود فیلم تعریف می کرد از در و دیوار صداهای عجیبی در میومد

خلاصه ... کار به جایی رسید که وقتی می خواستن برن برای قضای حاجت، جرات نمی کردن!!!

چون مکان قضای حاجت! ته پادگان بود و یه کمی جاش پرت  و پلا بود

دلم برای ابوالفضل و مسعود رضایی تنگ شده

مسعودم با اون شایعه سازی هاش

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 23:9 توسط رضا باقری شرف| |
 

کار جدید برای استقلال جوان

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:40 توسط رضا باقری شرف| |

 

این تصویر سازی ائیه که برای یکی از متن های طنز خودم آماده کردم

داستان زندگی های امروزیه که همه چیزمون به وجود و استفاده از ابزار مختلف بسته ست

و خلی چیزا نسبت به قدیما عوض شده

 

و این هم کار جدیدم برای استقلال جوانه

که متاسفانه خیلی بی حوصله شد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:10 توسط رضا باقری شرف| |

 

 

تبلیغات تبلیغاتی

 

تصویر سازی مربوط به قدیم ندیما می باشد!!!

 

طبق قانون نانوشته ما ایرانی ها و حتی خارجکی ها ، سفره شام جلوی تلویزیون که همچنان از صبح تا کنون روشن بود و مقاومت می کرد  ، پهن شد و طبق روال همیشگی ما ایرانی ها و حتی خارجکی ها ، یکهو تمام افراد خانواده از گوشه کنار پیدایشان شد

قاشق و چنگال بدست پای سفره بودیم ، که یعنی : ( مردیم از بس از گرسنگی ضعف کردیم ! پس شام کوو؟)ئ

مجری تلویزیون اعلام کرد : بینندگان عزیز و خیلی خیلی محترم ... همین طور که منتظرید  سر و کله شام پیدا شود، توجه شما را به مصاحبه تبلیغاتی کاندید محترم ، جناب آقای " ظفر!" جلب می نمایم ... از بینندگان عزیز تقاضا مندیم انقدر قاشق و چنگال ها را بهم نزنند! سرمان رفت ! نا سلامتی جناب " ظفر" می خواهند برایمان تبلیغاتی صحبت کنند ها !ئ

پدر بزرگ داد زد : یکی صدای اونو زیاد کنه ببینیم تبلیغات چیه؟!ئ

جناب ظفر ، کت و شلوار سفیدی پوشیده بود و آرمی که روی کت اش چسبانده بود، مدام جلوی دوربین می گرفت ... سطل ماست که احتمالا نشانه حزب حامی ایشان بود

جناب ظفر که هنوز افتخاری بودن دکترایشان ثابت نشده، بعد از سلام و مقدمات شروع کرد : اوهوم ... اِهِم ... به به ... می بینم که همگی پای سفره تشریف دارند و نان خشکی هم در آب می زنند ! از همین حالا گفته باشم ... شما این شایستگی را دارید که بنده سفره هایتان را ماست مالی کنم.... سفره که قابل این حرفها نیست ... کلهم زندگی تان را ماست مالی می کنم ( در این لحظه که فکر کنیم جناب دکتر ظفر، داغ کرده بودند ، انگشتاشان را در هوا تکان می دادند و می چرخاندند و ادامه دادند ...)ئ

ما باید بازار اقتصاد جهانی را سفت کاری نموده و اگر هم شد ، ماست مالی کنیم و یک حال اساسی به شما و بازار اقتصاد جهانی بدهیم

ابوی در این لحظه کمی سرشان را خاراندند و درِ گوش بنده پچ پچ داشتند : الان است که پدر بزرگت( و ایضا ابویِ ابوی ات !) از فرط تحت تاثیر قرار گرفتگی فرمایشات ایشان بچسبند به صفحه تلویزیون ... من حواس چند گانه شان را پرت می کنم ، تو هم فوری شبکه را عوض کن

جناب دکتر ظفر، از همان داخل تلویزیون گفت : کانال دیگه هیچ خبری نیست ... آخه حرفای قلیدون هم شنیدن داره؟!؟

... N+1والده معزز از داخل آَپزخانه جیغ زدند : یکی بزنه شبکه

تا من شامو میارم ، ببینیم قلیدون چی میگه ؟

پدر بزرگ از فرط ذوق گرفتگیِ حاصل از فرمایش دکتر ظفر،مبنی بر ماست مالی کردن خیلی از جاها! هنوز هم در شوک به سر می بردند و همین جوری که ماتشان برده بود و قاشق و چنگال بدست، خشک شان زده بود و به نقطه ای از آرمِ سطلِ ماست روی کت جناب دکتر خیره شده بود، یزر لب زمزمه میکرد : ماست مالی شدنم آرزوست!ئ

شبکه تلویزیون را عوض کردیم.... وسط های تبلیغات جناب قلیدون  بودقلیدون آرام آرام صحبت می کرد : همونطور که چند دقیقه پیش هم گفتم و شما چون شبکه دیگه ای رو میدیدید و حرفامو نشنیدید ، اگر قرار شد بنده در خدمت تان باشم ، یک سری تغییرات گسترده ای در راه داریم که از بس گسترده است ، خیلی زیاد است !ئ

قلیدون     ادامه داد :" از آنجائیکه بنده خودم از طبقه ضعیف جامعه پا شدم و آمدم اینجا رسیدم، یک چنان تغییراتی ایجاد کنم که تما طبقات ضعیف جامعه یک تکان حسابی بخورند و از بس تکان بخورند ضعف شان بر طرف شود !!!ئ

در این لحظه یک چیزهایی به صورت زیر نویس روی صفحه تلویزیون شروع به جنبدین کرد : پخش تبلیغات .... ببخشید ... پخش مصاحبه تبلیغاتی کاندید محترم انتخابات، جناب آقای رست ، که بوَد پهلوان، از چند دقیقه دیگر در هN+2 شبکه

اخوی کوچک مان که حوصله شان سر رفته بود همانطور که قاشق و چنگال را بهم می زد کنار سفره دراز کشید و خوابید و همچنان شام در راه بود

ناگهان شبکه تلویزیون خود به خود عوض شد و جناب دکتر ظفر ، با انگشت به اخوی کوچک ما اشاره کرد و گفت : ببین توروخدا .... اگر من ماست مالی را شروع کرده بودم دیگه هیچ بچه ای در انتظار شام خوابش نمی برد

والده از ۀشپزخانه داد زد : ای وای ... آّبرومون رفت! همه فهمیدن بچه شام نخورده خوابیده! الان شام آماده میشه

باز هم همین جوری شبکه تلویزیون خود بخود عوض شد و قلیدون گفت : عمرا .... دوره زمونه این حرفا گذشته داداشم .... وقتی یک تکان حسابی به ضعفا دادم ، این طفل معصوم که هنوز ضعیفه ، اینجوری از شدت ضعف از حال نمی ره

باز هم والده از آَشپزخانه داد زد : ای داد ... بچه رو بیدار کنید، آبرومون رفت .... الان شامو میارم

پدر بزرگ هنوز هم مشغول زمزمه کردن و خیره ماندن بود!ئ

این بار زیر نویس درش تری زیر صفحه تلویزیون نقش بست : نا سلامتی جناب رستم، که بوَد پهلوان، روی آنتن شبکه منتظرند ها ...ئ

شکم ابوی به پِرت و پِرت افتادند و ابوی مجددا شروع کردند به بهم زدن قاشق و چنگال، که یعنی این شام ما چی شد؟

زنگ خانه به صدا در آمد ... خواهر کوچک مان برای اینکه نقشی در این داستان داشته باشند، آیفون را جواب داد و با N+2صدای بلند گفت : از روابط عمومی شبکه

آمده اند و می گویند جناب رستم که بُوَد پهلوان ، روی آنتن منتظرند .... یا بزنید اون شبکه مربوطه ، یا همان آقای رستم که پهلوان بُوَد ، بلند شوند بروند دنبال کارهای مهم ترشان

N+2فوری شبکه را عوض کردیم و زدیم

جناب رستم( که خودتان می دانید، بُوَد پهلوان) از روی آنتنی که بالای آن نشسته بودند پائین آمده و روی صندلی نشست و و به حالت قهر دست هایش را بهم گره کرد و هیچ نگفت 

ابوی گفت : یک چرخی توی شبکه های  دیگر  بزن ببینیم کسی کاندید نشده که امسال هم تبلیغات مربوط به مهار تورم داشته باشد؟

والده از آشپز خانه داد زد : بچه رو بیدار کنید ، آقا جون رو هم از کما در بیارید ، الان شام حاضر میشه

شبکه های تلویزیون هم همچنان تند و تند و خود به خود عوض می شد و کاندید ها جواب یکدیگر را می دادند و قهر می کردند و ...ئ

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:27 توسط رضا باقری شرف| |
 دوستان ... شاید این کامنتو توو پست قبلی دیده باشید

دزد خبیث چرا شخصیت های بزرگمهر حسین پور رو کپی می کنی؟


با اجازه می خوام جواب این بیمارو بدم

جنا ب     " م" ....

دوست به ظاهر محترم ...

 

جناب " م- ..." یه هفته سه شنبه پاشو بیا جمکران ... خودم می بندمت به در و دیوار مسجد جمکران بلکه آقا شفات بده

 

خودت داری باعث می شی بی حرمت بشی

 الباقی جوابهایی که برات نوشته بودم بخاطر اینکه خاطر

دوستان عزیزی که میان اینجا آزرده نشه پاک کردم

خداوند ناظر بر اعمال و رفتار ماست

. و حالا ....

کارهای جدیدم

این کار برای استقلال جوان

 

اینم ادامه کمیک استریپ اوقات فراغت که قولشو داده بودم

 

 

 


نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط رضا باقری شرف| |

 

این کار همونیه که یه ماهه قولشو دادم

حالا هم که گذاشتمش اینجا فقط سه قسمتشو گذاشتم

سه یا چهار قسمت بعدیشم توو راهه!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:38 توسط رضا باقری شرف| |

 





Powered by WebGozar

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی