...

به گريه شبي را سحر كردي يا نه؟


چه مقدار بي تاب و بيمار ياري؟


دل آشفته بودن دليل كمي نيست


اگر بيقراري بدان يار  ِ ياري


و پايان اين بيقراري بهشت است


بهشتي كه سرخوش ز ديدار ياري


پ.ن: متاسفم برات! زماني مصداق اين شعر بودي برام!

اما الان خودت قضاوت كن...!






دفتر فيلي ِ عهد ِ تيركمون ميرزا!

شايد حدود سال 70 بود

باباي سميه برايش يك دفتر نقاشي خريده بود.

حالا من اينطور مي‌گويم؛ شايد هم باباش نخريده بود؛ اما بالاخره كه چي؟!

 آخرش پول اين دفتر نقاشي از جيب باباش اومده بود...

 پس حرف خودم درست است؛ باباش خريده بود...

يك دفتر نقاشي با جلد آبي رنگ كه عكس يكي دو فيل روي آن بود و همين حضور

تاثيرگذار فيل‌ها باعث مي‌شد كه  آن زمان اين دفاتر به دفتر فيلي معروف شوند.

دفترهاي فيلي طول‌شان از دفاتر ديگر بيشتر بود و به جاي منگنه؛

فنرهاي ريز وظيفه نگهداشتن برگه ها را به عهده داشتند.

برگه هايي كه خيلي هم سفيد نبودند؛ اما در مقايسه با برگه هاي كاهي بكار رفته در دفتر

مشق هاي آن زمان حكومت مي‌كردند!

سميه هر روز دفترش را بر مي‌داشت و چنان در كنج باغچه بزرگ خانه‌شان

با مداد رنگي‌ها به جان  دفتر فيلي بيچاره‌ مي‌افتاد كه پيكاسو را پاك شرمنده مي‌كرد!

اعتراف مي‌كنم كه من و ساير بچه‌هايي كه از سميه كوچكتر بوديم؛ نمي‌دانستيم

سميه در چه مرحله‌اي از سلسله مراتب استادي قرار دارد. اما چون نامبرده مجهز

به دفتر فيلي بود؛ به همين دليل

خيلي ساده و راحت پذيرفته بوديم كه سميه نقاش بزرگي‌ست!

مي بينيد؟!

ما خيلي زود با قضايا كنار مي‌آمديم!

حتي هادي كه بزرگترين شرور گروه بود؛ زماني كه سميه حس مي‌گرفت كه نقاشي كند؛

از كنار «استاد!» پاورچين پاورچين راه مي‌رفت كه مخيله هنري خانم پيكاسو

خدشه دار نشود!

كار تا حدي بالا مي‌گرفت كه گاهي كه پيشنهاد كارهاي خرابكارانه در جلسات سرّي پسرها

مطرح مي‌شد و بعضي‌هامان پيشنهاد هجوم به دفتر فيلي جهت رويت آثار استاد را مطرح

مي‌كرديم؛ هادي با ادب خاصي از جايش بلند مي‌شد؛ دستي به سينه ميگذاشت؛ به آثار

استاد عرض ادبي مي كرد و  نگاه عاقل اندر سفيهي به همه

حضار جلسه مي‌انداخت و با همان نگاه بهمان مي‌فهماند كه بايد فكر هجوم به

حريم خصوصي يك استاد را از ذهن‌مان بيرون كنيم!

يعني تا اين حد!!!

******************

اين روزها؛ عجب  دنياي لامصّبي داريم!

دفتر فيلي نداريم

كز كرده ايم توي دفترهاي فانتزي و گلاسه مان كه برگه هايش از سفيدي برق مي زنند

طوري كه دلت نمي آيد خطي روي برگه هاي گلاسه دفترمان بكشيم

دفتر فيلي نداريم؛ چون كمتر كسي مشتري ديدن محتوياتش هست.
باغچه‌هاي بزرگي نداريم كه اساتيد مجهز به دفتر فيلي بنشينند كنجش و حس بگيرند!

هادي اي نداريم كه با وجود تمام شرارتش احترامي براي دفتر و استاد و

اثرش قائل باشد و پاورچين پاورچين از كنارمان بگذرد...

اين روزها كلاس‌هاي طراحي و نقاشي زياد است؛ پيكاسوهاي نو ظهور هم زيادند؛

اما ما آدم‌ها ديگر به آن راحتي دهه هفتاد با قضايا كنار نمي‌آييم!

ما بزرگ شده‌ايم!